احياي شب نوزدهم
از کاردرماني که برگشتيم بابا خونه بود يک ساعتي خوابيد و بيدار شد با شما رفتن خريد تا من يکم استراحت کنم منم که نخوابيدم ..... دوست داشتم بخوابم چون امشب احيا بود و دل خسته ي من منتظردرد دل با معبودش بود شما هم که تا 4 صبح با ما احيا داشتي و بابا زودي اعمال رو انجام ميداد و با شما بازي ميکرد فهميدم که از نگاهم خونده من خيلي نياز به اين راز ونياز دارم و شما رو نگه داشته بود چادرمو سر کردم و نشستم منتظر تا از تلويزيون حرم علي بن موسي الرضا رو سير دل نگاه کنم و حرف بزنم واي که چه حالي داد جوشن کبير و قران به سر گرفتن و اشکي که صورتمو شسته بود انگار خدا داشت صداي دل شکسته ي منو ميشنيد چون از ر...


