آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

احياي شب نوزدهم

از کاردرماني که برگشتيم بابا خونه بود يک ساعتي خوابيد و بيدار شد با شما رفتن خريد تا من يکم استراحت کنم منم که نخوابيدم ..... دوست داشتم بخوابم چون امشب احيا بود و دل خسته ي من منتظردرد دل با معبودش بود شما هم که تا 4 صبح با ما احيا داشتي و بابا زودي اعمال رو انجام ميداد و با شما بازي ميکرد فهميدم که از نگاهم خونده من خيلي نياز به اين راز ونياز دارم و شما رو نگه داشته بود چادرمو سر کردم و نشستم منتظر تا از تلويزيون حرم علي بن موسي الرضا رو سير دل نگاه کنم و حرف بزنم واي که چه حالي داد جوشن کبير و قران به سر گرفتن و اشکي که صورتمو شسته بود انگار خدا داشت صداي دل شکسته ي منو ميشنيد چون از ر...
19 مرداد 1391

دخملي 11 دندونه شد

امشب که از افطاري برگشتم و يه معاينه اي لثه هاي متورم شما رو کردم متوجه شدم دندون فک بالا سمت چپ هم بالاخره رونمايي کرده و خرگوش کوشولوي ما دندون دوم 14 ماهگي رو دراورده   ماماني مبارکه عسلم قربون اون دندوناي سفيد و درشت خوشملت فدات بشه مامان که اينقدر سخت دندون در مياري چقدر برام سخته اون لثه هاي شکاف خورده ي ملتهب رو ميبينم انشالله به زودي زود بيام اينجا بنويسم دندوناي آنيتا تکميل شد رفت پي کار وبارش   ...
17 مرداد 1391

جلسه سيزدهم کاردرماني

ديروز هم بد نگذشت از گرماي هوا و روزه بودنم که بگذريم ميرسيم به اينکه شما هم خوابت ميومد هم کسل بودي اما سر بعضي تمرين ها همکاري کردي و سر بعضي بي حوصله و گريه! ديروز من درخواست کنسلي چهارشنبه رو نوشتم و امروز هم زنگ زدم پويش که با آقاي عنبرا وقت بذارن بي انصافي است که بگم بعد اين 13 جلسه تغييري نکردي تغييرات زير کاملا واضح هست نشستنت واقعا تغيير کرده و مدت زمان بيشتري رو ميشيني و سعي ميکني تعادلت رو حفظ کني تماس چشمي که بعضي موقع ها مشخصه گرفتن با دستت و لمست  اما خوب رضايت حداقلي من زماني است که: شما مستقل بشيني کنجکاوي کني و اسباب بازي دستت بگيري بازي کني ...
16 مرداد 1391

جلسه يازدهم کاردرماني

کلاساي امروز خيلي خوب سپري شد ديشب که ساعت 23:30 ماساژ هاتو دادم و قبلش هم جسمي باهات کار کردم در گوشي : ((بابايي ديشب ظرفارو شست و ماماني کار شما رو انجام داد)) انگار راحت خوابيدي    سر ماساژ امروز زياد غر نزدي و هنگام کار با آقاي شيري هم نشستنت رو گفت عاليه اما گفت دستاتو نميشناسي و زياد بکار نميبري و زمان ميبره گفت :حتما در مورد با دکتر پيشياره صحبت ميکنه و براي ارزيابي گفت من مينويسم که خوب ميشينه و از نشستنش راضي هستک اما من راضي نيستم  گفتم من موندم براي آنيتا چيکار کنم؟ گفت :زياد خودتو درگير نکن ميدونم استرس زيادي داري اما هم خودتو خسته ميکني ...
13 مرداد 1391

خاله پاريابم نظر داد

امروز وقتي وبلاگ رو باز کردم متوجه شدم خانم پارياب که در کلينيک رشد ماساژ فرشته ها رو به عهده داره به وبلاگت سر زده و نظر گذاشته خيلي خوشحال شدم و تصميم گرفتم حتما يه متن بنويسم که هم ازش تشکر کنم هم اينکه درموردش برات بنويسم خانم پارياب خيلي مهربونه آنيتا و خيلي با حوصله و دلسوزانه اين کار رو براي بچه ها انجام ميدهيد روابط عمومي خيلي خوبي داره  و خيلي هدفمند ارتباط برقرار ميکنه مهمتر از همه اينکه کار ماساژ فوق العاده انرژي صرف ميکنه و خاله پارياب حسابي براي شما بچه ها انرژي ميذاره خاله جوني مرسي که اينقدر مهربوني مطمئنا خداوند در خيلي از مواقع  ازت دستگيري مي کنه چون شما خيلي به ...
13 مرداد 1391

جلسه دوازدهم کاردرماني

چقدر امروز روز خوبي بود چون تو جلسه کاردرماني شما هم خيلي خوش اخلاق بودي (( چرت تو راهو زده بودي و حسابي دوپينگم کرده بودي)) هم اينکه خيلي خوب جواب تمرين ها رو ميدادي ولي بابايي خيلي امروز خسته شد چون ماشين رو برده بود و ما بايد ساعت يک ونيم رشد ميبوديم بابا با سرعت 150 تا خودشو رسوند خونه و ديرم شده بود رسيديم کاردرماني بابايي رفت بنزين خونه زماني که داشتيم ميرفتيم داخل يه دختره که به نظرم اوتيسم بود اومد و موي شما رو کشيد شما هم خواب بودي من خيلي ناراحت شدم و بد برخورد کردم و الان خيلي ناراحتم اخه مادرش که ميدونست بچه اش مشکل داره از جا...
13 مرداد 1391

جلسه دهم کادرماني هم گذشت

امروز به جلسه دهم کار درماني رسيديم امروز کلي سينه خيز باهات تمرين کرد و شما هم کلي گريه کردي جالب اينکه چقدر آقاي سليماني مهربونتر شده بود ميگم آنيتا نکنه وبلاگ شما رو مياد ميخونه!!!!؟؟؟؟؟ اخه هي بهم ميگفت آدرس وبلاگت رو بدم اما مرد واقعا شريف و سربه زيري هست و انصافا هم کارش خوبه امروز چندتا تمرين داد که تو خونه با شما تمرين کنم و گفت حتما هم يک ساعت  ونيم تمرين داشته باشي اما من يخورده حساس و يه کوشولو خسته ام وقتي توي جمعي که تو ني ني سايت داريم ميبينم دوستاني که 9ماهه دارن کاردرماني ميکنن و صبورن مثل خاله رزا واقعا بهشون حسوديم ميشه اما من خيلي خسته ام مادري از خيلي چيزا ...
10 مرداد 1391